فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
781
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
المَثَاب - [ ثوب ] : محل اجتماع مردم . المَثَابَة - [ ثوب ] : مرادف ( المَثَاب ) است ؛ « بِمَثَابَةِ كَذا » : همانند آن . المُثَابِر - [ ثبر ] : مواظب و پابرجا . المَثار - [ ثور ] : باعث و انگيزه ؛ « مَثَارُ النِّزاع » : انگيزه و موضوع اختلاف . المَثَافِيد - [ ثفد ] : آستر لباس . المِثَال - ج أَمْثِلَة و مُثُل و مُثْل : شبه و مانند ، مقدار ، شيء ، قصاص ، رختخواب . المَثَالَة - فضيلت و بزرگى ، حال خوب . المِثَالِيّ - منكر حقيقت اشياء ( به واژهء العنادى مراجعه شود ) ، كسى كه هدفى را براى خود عنوان مىكند و از آن هدايت مىپذيرد ( ايده آلست ) ؛ « الشيءُ المِثالِيّ » : چيزى كه به عنوان سمبل يا بهترين براى راهنمائى گرفته شود . المِثَالِيَّة - يكى از مذاهب فلسفى است كه حقيقت ذات اشياء را منكر است و چيزى بجز تفكر و انديشيدن را قبول ندارد . به ( العنادية مراجعه شود ) . المَثَانَة - ج مَثَانَات : مثانه ( آبدان ) . المَثَاني - [ ثني ] : آيات شريفهء قرآن ، نيروى چيزى . المَثْؤُوب - [ ثأب ] : كسى كه خميازه يا دهن دره مىكند . المُثْبَت - [ ثبت ] : مفع ، بسته شده ، بيمارى كه از رختخواب به علت سنگينى وزن بيرون نمىآيد . المَثْبَنَة - ج مَثَابِن : كيسهء زن كه در آن آئينه و لوازم خود را قرار مىدهد . مَثَدَ - - مَثْداً بين الحجارة : از پشت سنگچين مراقب دشمن بود . المَثْرُودَة - [ ثرد ] : زمينهائى كه باران كم بر روى آن باريده است . المُثْرِي - [ ثري ] : ثروتمند ، پولدار . المُثَعْلِب - [ ثعلب ] من الأَماكن : جائى كه در آن روباه بسيار باشد . المَثْعَلَة - [ ثعل ] : « أَرْضٌ مَثْعَلَةٌ » : سرزمينى كه در آن روباه بسيار است . المَثْغَر - ج - مَثَاغِر [ ثغر ] : منفذ و دريچه ، موضع مشرف بر دشمن . المِثْفد - [ ثفد ] : آستر لباس . المِثْقال - ج مَثَاقِيل [ ثقل ] : مثقال ( واحد وزن ) ؛ « مِثْقالُ الشيء » : وزن چيزى با مثقال ؛ « مِثْقَالُ ذَرَّةٍ » : مقدار ناچيزى . المِثْقَب - [ ثقب ] ( حى ) : مته . المُثَقَّب - [ ثقب ] : سوراخ . المُثَقَّف - [ ثقف ] : مرد با فرهنگ ، نيزه در عرف شاعران . المُثْقَل - [ ثقل ] : مفع ، ؛ « المُثْقَلُ بِكَذا » : زير بار سنگين افتاده . المُثْقِل - [ ثقل ] من النساء : زنيكه بار حاملگى او سنگين و موقع زايمان او نزديك شده است . المِثْكَال - ج مَثَاكِيل [ ثكل ] : زنيكه فرزندان بسيارى از دست بدهد ؛ « نِسَاءُ الغُزَاةِ مثاكيل » : زنان رزمندگان كسان خود را از دست مىدهند . المَثْكَلَة - [ ثكل ] : آنچه كه باعث از دست رفتن اولاد و دوستان بشود ؛ « رُمْحه لِلْوَالِداتِ مَثْكَلَةٌ » : نيزهء او براى مادران باعث از دست رفتن فرزندان آنهاست . مَثَلَ - - مُثُولًا فلاناً : مانند او شد ، - فلاناً بفلانٍ : فلان را بفلانى تشبيه كرد ، - التّماثيل : عكسها را كشيد ، - القمرُ : ماه نمايان شد ، پنهان شد ، - الرجُلُ : از جاى خود كنار رفت ، به زمين چسبيد ، - بين يدى فلانٍ : در برابر فلانى ايستاد ، - مَثْلًا و مُثْلَةً بالرجُلِ : او را شكنجه و آزار داد ، - بالقتيل : پس از قتل كشته را ضربه زد يا اندام او را بريد . مَثُلَ - - مَثَالَةً : بزرگوار شد ، در برابر ديگرى ايستاد . مَثَّلَ - تَمْثِيلًا [ مثل ] الشيءَ لفلانٍ : براى او چيزى را با نوشتن و مانند آن تصوير نمود گوئيا به آن نگاه مىكند ، - المِثَال : مثال آورد ، - التماثيل : تصاوير كشيد ، - الحديثَ و بالحديث : حديث را بيان و افاده نمود ، - بفلانٍ : او را آزار نمود ، - بالقتيل : كشته را مضروب و مجروح نمود ، - تمثيلًا و تمثالًا الشيءَ بالشيءِ : چيزى را به چيز ديگرى تشبيه داد و مانند آن دانست ، - الروَايةَ : داستان را بر روى سن عرضه نمود ، - دوراً فى الرّواية : خود را در لباس يكى از اعضاى داستان در آورد و رفتار و كردار او را نمايش داد ، - شَخْصاً فى حفلةٍ اوْ غيرها : بنمايندگى از ديگرى در جشن نمايش داد ، - بلادَه فى بلاد اخرى : نماينده كشور خود در ساير كشورها شد . المِثْل - ج أَمْثَال : همسان و مشابه ، همانند . اين كلمه در مذكر و مؤنث و مثنى و جمع يكسان به كار برده مىشود مانند ( هو و هى و هما و هن مِثلُه ) ؛ « بالمِثْل » مانند آن ؛ « عامَلَه او بادَلَه بالمثل » : با او مقابله يا معاملهء به مثل نمود . المَثَل - ج أَمْثَال : حديث ، درس عبرت ، گفتار داير ميان مردم . در الفاظ امثال تغييرى داده نمىشود و مذكر و مؤنث و مفرد و تثنيه و جمع آن يكسان است و همواره به مورد مثل استناد مىكنند يعنى اصل آن ؛ « المَثَلُ السائِر » مثل داير ميان مردم ، صفت ، حجت ، شبيه و نظير ( لغةٌ فى المِثْل ) ؛ « مَثَلُه كَمَثَل . . . » مثل او مانند . . . ؛ « الْمَثَلُ الأَعلى » بالاترين عنوان كامل بودن . المُثْلَى - مؤنث ( الأَمثل ) است ؛ « الطَّرِيقَةُ الْمُثْلى » راه راست و حقيقت . المِثْلَب - [ ثلب ] : بد گو و بد زبان ، دو بهم زن و غيبت كن . المَثْلَبة - ج مَثَالِب [ ثلب ] : عيب ؛ « ما عُرِفَتْ فيه مَثْلبَةٌ » در او عيب و بدى ديده نشد ، دشنام ؛ « مثالبُ الأمر » : معايب و بديهاى آن . المُثْلَة - كيفر و شكنجه و آزار ، آفت . المَثُلَة - ج مَثلَات : مصيبتها و حوادث تلخ قرنهاى گذشته كه مورد عبرت قرار مىگيرد ، كيفر و شكنجه . مَثْلَثَ - [ ثلث ] : سه تا سه تا ، اين كلمه . غير منصرف است و مذكر و مؤنث آن يكسان است ؛ « اتوا مَثْلَثَ » : سه نفر سه نفر آمدند .